با سلام
موضوعم داغ نیست اما جدیه برخلاف همه اوقات که شوخی بود. یکم دمر و دپرسم چندتا فیلم دیدم که دیگه داره حالم از آدم بودن بهم میخوره!!! گرگ با گرگیش اولین جایی که گاز میگیره خرخره هست که طرف زجرکش نشه و سریعا جون بده اما آدما با همدیگه چطور برخورد می کنن جای تاسف داره! من توسط وبلاگ اطلاع رسانی قبل از جنبش نمی کنم تا وبلاگ سیاسی تلقی نشه و فیلتر نشه اما بعد از وقوع اتفاق وقایع رو به صورت اخبار شرح میدم.
شرایط راهپیمایی روز گذشته:
1.حضور برای بسیجیان محترم الزامی بود.
2. حضور برای افراد و نیروهای سپاه الزامی بود.
3. از کارمندان دولتی درخواست شده بود در راهپیمایی شرکت کنند و البته جرات می خواست که قبول نکنند و البته براشون مرخصی رد میشد.
4.بسیاری مدارس راهنمایی و دبیرستان به صورت اردو در راهپیمایی شرکت داشتند.
5. راهپیمایی توسط نیروهای نظامی کاملا اداره و امنیتش تضمین شده بود
6. در بسیاری از مناطق مثل راهپیمایی 22 بهمن کیک و ساندیس پخش میشد.
با تمام این تفاسیر چه تعداد در راهپیمایی شرکت داشتند؟!!! ازون مهم تر تعداد اقشاری که در بالا ذکر شد با توجه به شرایط چقدره؟ یعنی ما چقدر کارمند داریم؟
نتیجه: در این راهپیمایی خودجوش بسیاری از افراد خودجوش شرکت نکردند که به موقع سر حقوق دادن و یا نمره دادن و یا کارت دادن برای کسری خدمت و... جبران خواهیم کرد!!! حالا که جان را فدای رهبر نمی کنید کاری می کنیم که دو دستی تقدیم عزرائیل کنید همه چی به وقتش.
اما یکم هم گزارشات این راهپیمایی رو بدم و مقاسیه کنم:
١. حمل و نقل از تمامی میادین شهر تا محل تظاهرات به وسیله ی اتوبوس و مینی بوس براحتی انجام میشد در حالی که در عاشورا برای رسیدن به امام حسین باید از لشکر یزید رد میشدی چون در محاصره بود!!!
٢. از تمامی مهمان ها برای شرکت در این راهپیمایی به وسیله کیک و ساندیس پذیرایی شد. درحالی که بهترین پذیرایی ممکن برای ما در عاشورا صورت گرفت که گاز اشک آور و فلفل بود البته کمی هم باتون بالا پایین میامد اما فقط برای ترساندن بود!!! و من چندتایی صدایی تیر شنیدم که احتمالا نیروهای گرسنه حذب چپ با تفنگ دزدی داشتند پرنده شکار می کردن!!! و این رو هم بگم که دزدیدن ماشین پلیس شادی مردم رو دوچندان کرده بود!!!!!!!!!!
٣. گزارش جالب بعدی سن و سال افراد بود اگر دقت می کردید ده ی ۶٠ توشون نبود اصلا. اگه گفتی چرا؟ کدوم دهه ی شصتی عاقلی عضو یکی از ۴ ارگان بالاست؟!!!
راستی یه قسمت هم برای سوژه ها در نظر بگیرم بد نیست:
سوژه این راهپیما چی بود؟ شکوندن حرمت عزاداری امام حسین! مسئله ای نداره مقایسه می کنیم!!!
در صدا و سیما نشون داده شد که مردم دارن شعار زد ولایت فقیه میدن و این یکی از بی حرمتی هایی بود که جاش در عاشورای حسینی نبود. جالبه که دقیقا چند دقیقه بعدش نشون داد و گفت آحاد ملت بر ضد این عده تشکیل گروه تظاهرات دادن تا مخالفت خودشون رو نشون بدن. حالا سوال: اونا شعار بدن به امام حسین اسیب میرسه اینوریا شعار بدن به امام حسین آسیبی نمیرسه؟ شعار اینور ضدولایت فقیه و اونور پشتیبان ولایت فقیه بود یعنی این وسط امام حسین (خدایا من رو ببخش!!!)
سوژه بعدی دست و سوت زدن. من فقط این رو می تونم حماقت ترقی کنم که تشویق سخنران خاتمی رو برخلاف دین بدونن! سوت زدن ها رو هم خیلی راحت می تونید اون محیط رو تجسم کنید. خاتمی قراره سخنرانی کنه جو کاملا سنگین و هوا پر از گاز مردم از تنها حامیشان قدردانی می کنند که نیرو های امنیت وارد کار میشوند و همه چیز به هم میریزه. من شهیدی رو دیدم که اون وسط در حالی که داشت جان میداد ٢تا سوت بلبلی زد تابجای اشهد گفتن در پرونده اش ضبط بشه و بعد جان به جان آفرید تسلیم کرد!!! البته این رو هم بگم مراسم آتش بازی اونقدر فرح بخش و شادی بخش بود که مردم از خوشحالی دست میزدن و با سوت صدای رگبارهارو در میاوردند!!!
راستی شعارهاشون هم خیلی قشنگ و شنیدنی بود!!! فقط یه یا حسینش به اما حسین ربط داشت بقیه اش یا طرفداری ولایت فقیه بود و یا فحش و ناسزا و توهین به عقاید افراد و سران احزاب مختلف حالا بازم با این اوصاف اما حسین اون وسط چی می خواست خدا میدونه!!! عجر این راهپیمایی حسینی هم با خود امام حسین انشالله.
من رهبر هستم و اگر روزی بجای جانم فدای مردم از جانم فدای رهبر استفاده کردید بدانید که به سمت انحراف حرکت می کنید. (امام خمینی)
خلاصه خیلی جالب بود خوشحالم که ایرانی هستم و خوشحالم که فرق بین حق و باطل رو میفهمم. خوشحالم که با اینکه در بین مردم نیستم ولی نظاره گر همچی هستم و می تونم به اطلاعاتی که در اینترنت هست خیلی ساده دسترسی پیدا کنم. خوشحالم که عضو هیچ حذب سیاسی نیستم ولی اونقدر هالو و احمق هم نیستم تا از این چیزا سر در نیارم. در هر صورت جدیدا می خوام اخبار رو بدون کم و زیاد در اختیارتون قرار بدم و بدون طرفداری حذبی شرایط رو نشون بدم. نمیدونم اطلاع رسانی به مردم از طریق وبلاگ جرم حساب میشه یا نه ولی خوب دونستن از ندونستن بهتره!
به من بگو حرف نزن ساکت میشوم
به من بگو گوش نکن نمیشنوم
به من بگو نگاه نکن نمیبینم
اما به من نگو نفهم چون من میفهمم
(دکتر علی شریعتی)
اما همیشه آرزو می کنم این مسائل به نفع هر دسته ای سریع تر تموم بشه چراکه نه چپ و نه راست ارزش کشته دادن نداره!!! این همه شهید راه جنبش چپ آخرش اونا هم مثل بقیه به فکر منافع خودشون هستن و چیزی که میمونه فقط خون هست و خون.
هنوز تو این مملکت چیزی رو با ارزش تر از خون بی ارزشم پیدا نکردم که بابتش خون بدم. اما در صحنه هستم چون منم یه ایرانیم از نسل کوروش باید بتونم به کشورم بنازم پس هیچوقت ازم نخواید که تا جای باتون اول از روی تنم نرفته دوباره از خونه بیرون نرم و به قولی نفهمم!!!
بازم سلام
طبق قولی که داده بودم بازم اومدم. اما همین اول از همتون می خوام که مطلب قبلیم هم یه نیم نگاهی داشته باشید چون یک روز ازش گذشته و به کسی خبر ندادم. حتما هم برام کامنت بزارید که دلم برا همتون یه ذره شده.
نمی دونم سکانسی بنویسم، محاوره ای بنویسم، اخباری بنویسم، اما من اجباری می نویسم که یکم دور هم باشیم. امروز گلاب به روتون داشتم از خونه با مترو می رفتم آریا شهر!!!
من دیر به دیر سوار مترو میشم و از مترو هم خوشم نمیاد اما برا تفنن خوبه خلاصه پله هارو داشتم می رفتم پایین چون هنوز پله برقی های این ایستگاه راه نیفتاده! رسیدم و آب خوردم چون ساعت 5 بعد از ظهر بود و منم که عشق پیاده روی و خسته.
رفتم و تو سکو صحنه قشنگی دیدم...
می پرسید چی نه؟؟؟ بله پله برقی ها بجای اینکه سرجاش باشه و ما ازش بالا پایین بریم کنار ما وایساده بودن تا مترو بیاد!!!
کم کم داشت به یک ربع می رسید که من منتظر مترو بودم یه نگاه انداختم سمت راستم دیدم زیر پای پله برقی بیچاره علف سبز شده گویا اون بیشتر از من منتظر بوده
. از اونی که سبز می پوشه و رو سکو وایمیسه پرسیدم آقا این مترو که میگن کوش پس؟ نشست دردودل که نمیگم که سر درد نگیرید اما گویا برای خط 4 قطار کم آوردن و از خط های دیگه برداشتن اما بغل دستیم می گفت کارکنان مترو اعتصاب کردن (من دیگه وارد سیاست نمیشم اصلا به من چه)!...
به به داره صدای پاش میاد آره خودشه سرمترو (برگرفته از سراب) نیست!!! من سوار شدم و سر خط نشستم رو صندلی یکی شوتم کرد دوتا صندلی رفتم اونور تر ولی نشستم این مهمه....
ایستگاه سبلان یه بچه با باباش سوار شد چشماتون روز بد نبینه قیامتی بود برا خودش اما من تو فکر بچه بودم چطور می خواد وایسه. بقیه ماجرارو براتون رو عکس توضیح میدم تا من و بچه رو بهتر درک کنید ایشالله هم صاحب بچه راضی باشه فقط چشمتون اگه شوره اسفند دود کنید. چشم نزنید مسئولیت داره...!
من از حداکثر فاصله برای گرفتن عکس استفاده کردم.. حالا دریابید که بچه کجاست.
ببینید جان مهدی چقدر نازه... یه بچه کم سن و سال 3-4 ساله هست.
این بچه الآن دقیقا بین دوتا زانوی منه که نشستم که دقیقا پشت سرش میله فلزی که آدما آویزونش میشن معلومه. اون کتی که کله ی بچه توشه کت باباشه که بالاسرش وایساده. این بچه یه روسری خوشگل کوچولو سرش بود اول که تو هرج و مرج از سرش افتاد اینم گرمش شد و کشف حجاب کامل کرد.
اینقدر باحال بود اوایلش دست به من نمی زد با اینکه سنش کمه اما خوب بلاخره نامحرم بود دیگه!!! (اینم جامعه اسلامی که مارو کشته)
جالبه که بدونید من بارها سعی کردم پا شم تا این طفل معصوم بشینه اما متاسفانه جا برای هیکل من نبود که بلند شم از جام و وقتی بهش گفتم که بیا بشین رو پام نیومد!!! خلاصه بگم که این بچه با نمک که داشت له میشد حجاب که سهله آخراش دیگه کاملا رو پای من و آویزون من بود. در نتیجه اینکه این بچه آروم و سالم و خوشگل و با نمک اومد و با سرفه و آمفلانزا و نفس تنگه اریاشهر پیاده شد.
جالبه که میدان حر یه بچه دیگه هم سوار شد که صورتش تو شیشه بود که متاسفانه انگشتم موند جلو لنز دوربین و نتونستم خوب عکس بگیرم و خراب شد.
نکته اخلاقی این مطلبم این بود که: از وسیله ی نقلیه عمومی استفاده کنید.
اینم وضعیت مترو شهر تهران بزرگ!!! بازم هست اتفاقات دیگه که می دونم هم دیدید غش کردنارو هم شنیدید اما خوب امروز جلوم بود و برام جالب بود که اینجوریه و گفتم بنویسمش! نمی دونم چطور جو اجتماعی نوشتن برداشتم و دارم کلا از اتفاقا شهر سوژه می گیرم. اما خدا به خیر بگذرونه آخر و عاقبتمون رو که قراره تو این وضعیت چطوری زندگی کرد!!!
این بابای بدبخت اگر می تونست و جامعه بهش اجازه میداد هیچوقت این کوچولوشو سوار این وسیله نمی کرد که اینجوری بخواد کمپوت تحویل بگیره اونم تو این اوضای مریضی و بیماریهای عجیب غریب (آمفولانزا خوکی، مرغی، خرسی، اسبی و ...)
من همیشه تو خیابونم و سوژه زیاد میبینم ایشالله روزی برسه که دیگه برای سوژه مجبور باشم دنبالش بگردم نه اینکه تو مترو بشینم و خودش پیش بیاد!!! بازم خداروشکر که جزء مرفعین بی درد هستیم
من هر روز هستم زیاد بیاید قدمتون رو چشم هر کسی هم دوست داشت آی من رو ادد کنه تا بیشتر دور هم باشیم چون من شبا تا صبح معمولا آنلاین هستم. خوش باشید دوستان امیدوارم مطلب امروز اعصابتون رو زیاد خورد نکرده باشه و زیاد فوشم ندید تا فردا همتون رو دوست دارم و منتظر حرف دلتون هستم.
خداحافظ
سلام به همه دوستای گل و با مرام و با صفا.
بعد ازینکه انتخابات تموم شد تا همین الان از مهدی هیچ خبری نیست بسیاری از بچه ها به آی دی من pm دادن و بسیاری هم برام کامنت گذاشتن اما خوب با وجود اتفاقاتی که افتاد دیگه نتونستم نت بیام و اینکه هنوز زنده ام جای شکر داره! اما الآن که اومدم و الطاف بچه هارو دیدم واقعا خوشحال شدم. باورم نمیشه این همه دوست واقعی وجود داشته باشه. خلاصه بگم که دلم تو این مدت براتون یه ذره شده بود. پل ارتباطیم همه جا هست حتی شماره ام هم هست همتون رو دوست دارم میشه راحت ازین به بعد پیدام کرد.
امروز که اومدم تارغنکبوت هارو پاک کنم یه روز توپ هم هست. تولد امام هشتم شیعیان هست و ایشالله امام رضا هممون رو دعا کنه و برامون بهترین ها رو بخواد. براش تولد گرفتیم جاتون خالی دیشب طنز بود اصلا خیلی حال داد خانوادگی بود و فقط خودمون بودیم اما با این حال صفایی بود برا خودش.
امروز یه حرکت جدید دیگه هم زدم و یکی از همکارام بنده خدا باباش فوت کرد که رفتیم قبرستون تولد امام رضا و خاک سپاری مرحوم خوش به سعادتش تو چه روزی خاکش کردن. (اگر حال کردید یه فاتحه سرم کنید براش اون دنیا اگرم نه که فدای سرت) از همه اینا گذشته کبابش هم خیلی چسبید:d (شعورم خوب چیزیه اما خوب نیست)
خلاصه من برگشتم و دوباره دارم شروع می کنم راستی اینم بگم که حسام رو هم کشتم تا دیگه پررو بازی در نیاره و وبلاگ من رو بخوابونه که بگم حسام هست و اونم اصلا نیاد:D
خوب دیگه کم کم برم فقط اینم بگم که می خوام وبلاگم رو بروز کنم ولی قبلش باید به همه اطلاع بدم که من برگشتم دوباره. رفقای قدیم بیان و این مطلب رو ببینن بعد دیگه هر روز هم نشد یه روز در میون آپ می کنم دیگه خودتون بیاید خوشحال میشم. بازم دوستتون دارم یه قطعه کوچولو هم میزارم که با این مناسبت بی ربط نیست. خدانگه دار

امروز به میهمانی رضا آمده ایم *** با هم به گلستان صفا آمده ایم
امروز که سر بر حرمت می آیم *** انگار تمام عشق کامل شده است
ای ضامن آهو به غریبی سوگند *** دل کندن از ضریح مشکل شده است
عیدتون مبارک یا حق
سلام
من حسام هستم.تمام!!!
نه هنوز تموم نشده،من سید حسام موذن هستم 19 ساله از تهران،دانشجوی دانشگاه گیلان(رشت
) می باشم و قراره نیمی از 4سال آینده ی عمرمو تو رشت باشم.خوش میگذره.شما هم بیاین.
اول بگم که مهدی داداشمه.فقط نمیدونم چرا فامیلیه اون مناجاتی و من موذن.قدیمی ترین رفیق من که بهترینشونم میشه.از تابستون سال 1378 می شناسمش و فقط یه سال همکلاسیم بوده.از مهدی زیاد میشه گفت.اول یه کم از خودم میگم.
اسفند 84 اولین وبلاگ رسمی خودمو درست کردم با نام منووار که بعد از تقریبا 2سال فعالیت به دلایل نامعلوم فیلتر شد و دیگه کم کم از بین رفت.
و حالا بعد ازحدود 1سال دوری از میادین وبلاگ نویسی دوباره برگشتم با یه سری از اهداف زیبا که خیلی هاش با مهدی مشترکه و خیلی هاش هم خاص خودمه. این جمله مهدی رو باید طلا گرفت: "باید عشق و حال کرد" .من خیلی با این موضوع موافقم.خودمم همیشه سعی میکنم در بدترین شرایط حال کنم
.حالا شرایط بد تعریفش برا هر کسی فرق داره.ولی ایشالا به تفاهم می رسیم.
دیگه حرف خاصی ندارم.
می پردازیم به مهدی و حسام:
داشتم میگفتم الآن تقریبا 10 سال که باهم رفیقیم و الآن از مرز رفاقت هم گذشتیم.تو این 10 سال خیلی موضوعات و اتفاقات پیش اومد که ممکنه رفقای درجه 1 رو هم از هم جدا کنه ولی بر ما کارساز نشده.
یکی از کوچکترین این موضوعات اینه که ما خونمون غربه و مهدینا شرق و من الآن نزدیک یک ساله که رشتم و مهدی تهران.حالا ببینید چی این وسط هست که مارو مثل سیریش چسبونده به هم؟(اگه پیداش کردین بهم بگین از بین ببرمش.چیه آخه 10سال عمرمونو حروم کردیم!!
)
ما تو این 10سال کارای مشترک زیادی با داداش انجام دادیم و معمولا(نه همیشه) تیم خوبیو تشکیل میدادیم و موفق میشدیم.آخه یکی از ویژگی های جفتمون اینه که اگه یه کاریو با علاقه شروع کنیم تا آخرش هستیم ولی اگه یه کم باهاش حال نکیم خرابش میکنیم.مخصوصا مهدی که اگه با یه چیزی یا کسی حال کنه شب و روزشو میذاره پاش(پس مواظب باشین بهتون علاقه مند نشه،اون وقت باید شب و روز بیدار بمونین که مهدی شب روزشو بذاره براتون
).
بس است دیگر!!
دوست دارم قلمو بدم به داداش تا از زبون اونم یه چیزایی رو بدونین:
با سلام خدمت دوستای گل
اول از همه بگم که داداش حسام تولدت تو این بلاگ مبارک
والا توضیحات حسام توپه و انرژی هم توش موج میزنه قلمشم همچین قویه که آدم می مونه چی بگه اما اینارو هم بهش اضافه کنم یا اصلا از زبون خودم بگم چون این پست رو من آماده کرده بودم حسام هم آماده کرد تا با هم تلفیق کنیم.
داداش حسام خودشو معرفی کرد فقط اینم بگم که کل ایران رو گشتم هنوز رو دستش پیدا نکردم و واقعا داداشمه حالا یکم مامان باباهامون فرق داره که اشکال نداره من و اون نداریم. از بچگی رفیق غم و شادیهام بوده و خیلی راحت بگم که خیلی از خانواده بهم نزدیکتره. کلی خاطرات باهاش دارم و کلی هم تعریفا هست که ازش بکنم اما تو این پست نمی گنجه ولی کم کم که باهاش آشنا میشید خودتون کاملا متوجه می شید که این داداش ما کی هست و چقدر قابل احترامه. داداش بفرما نوشابه!!!
اما مطلب اساسی امروز که نزدیک انتخابات و بحث انتخابات فوق العاده در حال حاضر داغه. به همین مناسبت پست امروز هم در مورد انتخابات هست. زحمت تهیه ی این پست رو داداشم کشیده و برام ایمیل کرده (البته اون هم از منبعی دیگه) من و حسام جفتمون هوادار میرحسین هستیم و بهش رای میدیم اما نه بی دلیل و من پیشنهادی که برای همه ی دوستان دارم اینه که پست امروز رو حتما مطالعه کنن. این پست به درد هواداران تمامی نامزد ها علل خصوص میر حسین و محمود می خوره چون بیشتر جنبه ی اطلاع رسانی داره و شاید باعث تغییر عقیده ی بسیاری از خانواده ها و افراد و اقشار مختلف باشه.
فقط خواهشا دوستان رای بدید و دیگران رو هم روشن کنید که رای بدن و به این تبلیغات کذب که رای اهمیت نداره گوش ندید (این حرفم هم دلیل داره چون خودمم می خواستم رای ندم اما فهمیدم اطلاعاتم کمه دلیل خواستید بگید بهتون بگم)
برای اینکه پست طولانی نشه و حجم نوشته ها بالا نره مطالب امروز رو در قالب فایل PDF برای دانلود میزارم حجم فایل 70 کیلوبایت هم بیشتر نیست و مطالب شیرین و خوبی که داره باعث میشه از خوندنش خسته نشید پس حتما داشته باشید و مطالعه کنید و نظراتتون رو هم بزارید شما می تونید این فایل رو با نرم افزار Adobe Reader مطالعه کنید.
داداش رو معرفی کردم مطلب رو گذاشتم فقط می مونه خداحافظی که اونم الآن ردیفش می کنم. فقط تو ادامه ی مطلب چندتا عکس باحال گذاشتم (کار داداش حسام) که حتما ببینید چندتا اس ام اس و چندتا شعار هم هست که تو خیابونا شنیدم و براتون نوشتم. فقط دوستان گول سیاست های داخلی رو نخورید و سرنوشت رو خودتون دست بگیرید. می دونم این جامعه درست بشو نیست اما حداقل بیایم و خرابترش نکنیم. کلی اطلاعات در مورد موسوی و احمدی نژاد موجود است که نمی خوام پست طولانی شه و نمیزارم اما اگه می خواید رای درست بدید حتما بخواید براتون اونا رو هم رو می کنم فقط کافیه بهم بگید.
یه چی دیگه هم بگم؟ چی؟!!! نه؟!!! ولی میگم: از همه ی دوستانی که به این بلاگ میان و کامنت می زارن متشکرم و حتما هم جواب کامنتاشونو خیلی زود میدیم (من و حسام)
به داداشم تبریک بگید سبز باشید از من فعلا بای

داداش شما حرفی ندارید؟
_خیلی ممنون،نه من دیگه حرفی ندارم.فقط میخواستم از جنابعالی و بقیه دوستان تشکر کنم.(بفرمایید ایستک). منم فعلا بای 

ادامه ی مطلب یادتون نره
سلام دوستان گل
از همه کسانی که اومدن و کامنت گذاشتن ممنون که من خودم در جواب کامنتاشون اگه میامدن و مطالعه می کردن فقط یه آپ اونجا داده بودم!!! یعنی تک تک کامنتارو جواب کامل دادم. 
آپ بعدی رو سریع میدم اینجا یه سری مشخصات به وبلاگم اضافه می کنم که پل ارتباطیمون بیشتر شه با عزیزان وبلاگ نویس:
کلوب آی دی: gidora1 (برای کسانی که در سایت Cloob عضو هستن)
یاهو آی دی: gidora_m90 (برای کسانی که اهل چت کردن هستن)
فیس بوک آی دی: gidora_m90@yahoo.com (برای کسانی که در سایت facebook عضو هستند و مخصوصا مافیا بازهای عزیز)
گوگل پیج من: gidora1986.googlepage.com (برای اینکه اگه دوستان از من چیزی خواستن من می تونم براشون آپلود کنم لینک بدم تا دانلود کنند که این رو یکی از دوستان بلاگر تجربه کرد که براش فرستادم) 
من قبلا هم گفتم هر چیزی نیاز داشتید بگید تا براتون آموزش بدم یا ردیفش کنم تعارف هم نکنید تو نظرسنجی هم شرکت کنید کامنت هم زیاد بزارید و لینک و لوگوی من رو هم بزارید تو وبلاگتون بابا
امروز می خواستم یه آپ قشنگ بدم چندتا موضوع پیش اومد حالم رو گرفت یهو گفتم بزار بنویسمش شاید یکم خالی شم.
داشتم از دانشگاه برمیگشتم با 4 تا از بروبچ که جلومون یه خانمی داشت راه می رفت یه بچه هم عین سیریش چسبیده بود بهش گیر داده بود که ازش فال بخره یا آدامس بگیره ازش اونم که اصلا جز آدم حسابش نکرد
(خانوما همینن دیگه تو خیابون جو می گیره راه میرن مخصوصا اگه پشت سرشون پسر راه بیاد دیگه هیچکس رو نمیشناسن.
). من هم از رو طنز بودنم داد زدم ولش کن بچه!!!
تمام رفیقایی که من رو می شناسن می دونن منظورم از داد زدن و ولش کن بچه چیه (خوب چیکار کنم دیگه نمی تونم مثل آدم تو خیابون راه برم
). بچه یه ذره از دختره فاصله گرفت و برگشت با یه نگاه معصوم من رو نگاه کرد!
منم که نیشم مثل همیشه باز بود و داشتیم با بچه ها شرو ور می گفتیم. بعد دختره رو بی خیال شد و بدون اینکه به ما چیزی بگه از کنارمون رد شد و رفت به یکی دیگه گیر بده!!!
راستش نگاه کردنش رو دیدم و اینکه از ما اصلا نخواست بخریم، یاد یه موضوعی که خونده ام افتادم بد حالمو گرفت که آخه با اینم شوخی؟!!!
راستش قبلا تو نت یه مطلب خوندم در مورد همین بچه ها می گفت اینا هر کدوم یا هر 2 تا 3تاشون بنا به بزرگی چهار راه سر چهار راه وایمیسن و اینا همه یه مسئول چهارراه دارن و بعد هر چند تا چهار راه یه مسئول دیگه داره و به همین ترتیب.
که این بچه ها کار می کنند و این لاشخورها می خورن. (هرچی باشه در قبال اینا مسئولن
) بعد اونا که سنشون کمه که چیزی می فروشن تا مردم دلشون بسوزه و بخرن معمولا خواهر برادراشون هم هستند که تو مطلب نوشته بود داداش بزرگه ی یکیشون برا اینکه ملت ترحم کنند خودش پاشو قطع کرده بود
. می نوشت دخترها وقتی سنشون کمه کارشون فروش فال و ایناست که ملت ازشون خوب می خرن پسرها هم وقتی 6 و 7 ساله میشن سر چهار راه بالا شهر مواد مخدر می فروشن و از همه جالب تر رو هر یکی موادی که می فروشن 200 تو جیب خودشون میره.
دخترهای سر چهار راه بالاشهر بد از 14 و 15 سال شغلشون عوض میشه و مجبور به خ و د فروشی میشن (شرمنده اینجوری حرف میزنم اما اینا واقعیت کشور ماست
) اینارو که خوندم حالم گرفت حتی عکس اونایی هم که باهاشون مصاحبه شده بود گرفته بود صورتشون رو شطرنجی کرده بود یه دختر 13 ساله هم تو همین هفته ی گذشته که عکسش نت رو ترکوند بعد از تجاوز 3 مرد خودکشی کرد. یه دختر خوشگل افغانی سر چهار راهی بالاشهری که کارش همین بود.
متاسفانه اینجا ایرانه!!!!
آره اینا یه سری چیزای کوچیک از اون مطلب بود که یادم مونده و کلی چیزهای دیگه و معضل های دیگه هم تو جامعه امون هست که هر کدوم یه جوری میره رو اعصاب آدم.
چه میشه کرد یه عده باید خوب بخورن و اینا هم اینجوری دیگه. مملکت اسلامیه و این هم از دینمون که سران را به دزدی بیشتر فقرا را به فقر مطلق فرا می خواند!!!
مملکت قبل از انتخابات و بعد از انتخابات هم فرقی نمی کنه رنگ سبز موسوی یا قهوه ای احمدی نژاد در دو حالت چیزی از دزدی ها و افزایش قشر فقیر کم نمیشه.
خلاصه صداش کردم برگشت کوچولو موچولو یه روسری کوچیک هم سرش بود یه دستش فال و یه دستش هم آدامس موزی تقلبی بود!!!
خلاصه یه لبخند زدم بهش که یادش بره باهاش اونجوری حرف زدم یه پونصدی درآوردم و هم ازش فال گرفتم هم آدامس و یه چشمک زدم بهش خندید و بد بقیه هم نگرفتم و رفتم پیش رفیقام.
بماند که بروبچ چقدر من رو اسکل کردن که می خوای مخشو بزنی و از این چیزا اما حداقل یکم دلم آروم شد. 
سلام عزیزان
اول یه خبر بدم بعد بریم داستانمون رو بخونیم. من یه نظر سنجی گذاشتم که ازتون می خوام لطف کنید و توش شرکت کنید تا بتونم تا اونجایی که در توانم هست این وبلاگ رو برای علاقه ی شما ردیفش کنم. پس علاوه بر کامنت نظرسنجی هم یادتون نره، سر جمع رو هم با دیال آپ 2 دقیقه هم نمیشه پس با من راه بیاید. پر حرفی نمی کنم بریم سراغ داستان پند آموزمون.
هر چه خدا بخواهد!!!
سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت. وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست. 
روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید،وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست ! 
پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد...
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیله هایی رسید که مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند، زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!! 
آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند، اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید : چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید !!! 
به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد.
پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت: اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!!
وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید، اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب میکردند، بنابراین میبینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود!!!
اما این از داستان فقط من یه چیزیو به صراحت بگم که من کارم و حرفه ام این چیز رو خیلی خوب حالیم کرده و بهش رسیدم برا همین هم سر در وبلاگ این مطلب رو گذاشتم پس هیچوقت ایمانتون رو از دست ندید و بدونید برای هر اتفاقی دلیلی وجود داره شاید ما ازش بی خبریم. جمله ی زیر رو هم داشته باشید بدک نیست. 
تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد .(( پائولوکوئیلو ))
امیدوارم از مطلب خوشتون اومده باشه حرفاتونو بزنید بعد برید. نظرسنجی هم یادتون نره.
خوش باشید و موفق
فعلا بای 
با سلام خدمت تمام دوستان گل
دوست دارم اولین نوشته ام رو با کمی معرفی و آشنایی شروع کنم. یه توضیح مختصری در مورد این وبلاگ و خودم بهتون میدم.
اصلا چرا زندگی؟ آخه بابا ما یادمون رفته که به عنوان اشرف مخلوقات پا به زمین گذاشتیم و داریم تو زمین بد می گذرونیم اما این که رسمش نیست و زندگی هم این نیست. باید عشق و حال کرد هر چی باشه پادشاه زمینیم و روح خدا تومون دمیده شده پس بیاید حال کردن و زندگی کردن رو تجربه کنیم. توی این وبلاگ مطالب زیادی اعم از گفته ی بزرگان، مطالب جذاب و خواندنی،مطالب علمی، مطالب عشقی، مطالب طنز و ... به همراه عکس در کنار هم گردآوری شده که امید میره که بتونم محیطی خوب و سرگرم کننده برای همه ی دوستان فراهم کنم.
در مورد خودمم تا حدی اون بالا سمت راست نوشتم بیشتر هم اینه که این اولین بلاگم نیست و الآن 4 ساله که دارم رو وبلاگ های مختلف کار می کنم و نتیجه ی موفقیتم تو وبلاگ نویسی هک شدن بهترین وبلاگم به نام پسرهای ایرانی بود!!!
الآن هم که دانشجوی دماوندم رشته هم کامپیوتر و اگه قرار باشه اوضاع دانشگاه همینجوری طنز پیش بره احتمالا یه وبلاگ هم برا دماوند میزنم.
عکسمم که هست دیگه چیزی خواستید بگید بگم.
اما مطالب، دوستان، من در این وبلاگ منبع مطالب رو ذکر نمی کنم چون کلیه ی مطالب من در این وبلاگ برگرفته شده از سایت های سرگرمی، ایمیل های گروپ های مختلف (حدودا 10 تا)، کتاب ها، مقالات و گاهی دست نوشته های خودم هست که اصلا آخریش رو هم میگیم نوشته ی دوستان که راحت بتونم بگم من فقط گردآورنده ی مطالب هستم!
اینم بگم که اگه خودتون بخواید تو سایت ها و گروپ ها عضو شید مشکلی نیست من بهتون معرفی می کنم ولی باید خودتون و ایمیلتون رو آماده ی دریافت روزانه حداقل 500 ایمیل کنید که از این تعداد 300 تاش ایمیل تبلیغاتیه 100 تاش عکس های بی خود و 50 تاش مطالب بدرد نخوره. اون 50 تایی هم که جذاب و خواندنیه تو این وبلاگ گذاشته میشه پس بهتره وقتتو تلف نکنی و بیای پیش خودم.
و اما کامنت های شما: من هر شب کامنت های شما دوستان رو مطالعه می کنم و حتما جواب میدم پس من رو از نظرات سازنده ی خودتون بی بهره نزارید. کامنت های شما پل ارتباطی من و شماست پس بیاید با هم باشیم.
من هر شب از ساعت 10 تا 3 و یا بعضی اوقات بیشتر آنلاین هستم.
و در آخر اینکه من این وبلاگ رو به کمک شما دوستان به پربازدیدکننده ترین وبلاگ پرشین بلاگ تبدیل میکنم و برای همین منظور نیازمند یاری شما دوستای گلم دارم. من همیشه برای تبادل لینک و لوگو آماده ام و همه رقمه هواتونو دارم از جمله پرسش و پاسخ در مورد وبلاگ، گذاشتن لینک دانلود فایل های مورد نیاز شما (آهنگ، نرم افزار و ...)، ساخت لوگو برای وبلاگ شما فقط با کامنت پس اینجا بهتون بد نمی گذره!
خلاصه بیاید دست در دست هم دهیم به مهر وبلاگ زندگی را کنیم آباد دیگه!
فوقش میبینیم هوادارا زیاد شده نویسنده ها رو هم بیشتر میکنیم تقسیم کار می کنیم همه چی حله. کلی تز هم تو کلم دارم که در آینده می بینید کانکت بودن با این وبلاگ چه سودایی داره که حتی سایت های بزرگ نداره.
حالا کلی اسکریپت و آمار وبگذر هم به وبلاگ اضافه میشه تا از نظر زیبایی هم درست شه.
خوب دیگه (یعنی بسه دیگه) من برم حرف زیاد زدم.
همیشه شاد و موفق باشید
فعلا بای


